تبليغاتX

ღღ روزگاری جاده بودم، جاده ای کز رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد؛ من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم عاقبت خود ماندم و ویرانه تنهایی خود ღღ فکنامه

فکنامه

زلف سخن را با قلم شانه میزنم

         تنها دلخوشی شب های من،

  خنده های گاه و بیگاه

      مهمان های خوانده و ناخوانده ي من

               نظر یادتون نره !!!

طبق حکم دادگاه محکوم تبعید به قسمت نظرات شده اید،طبق همین حکم نظرات شما خوانده و پاسخ داده می شود ولی قبل از تایید، اسم شما به صورت مخفف نوشته شده و آدرس وبلاگ شما حذف خواهد شد.ازهمین لحظه حکم لازم به اجرامی باشد،چاره ای ندارید!درضمن اهل تبادل لینک نیستم وکسی رو لینک نمیکنم،پس منولینک نکنید تا مدیون کسی نباشم.

نگارش شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---

گاهی آدم احساس می کند

           این جمله که:

         «گریه مال مرد نیست»

  را یک آدم نامرد! ساخته تا مرد ها را...

      ::. از درون بسوزاند .::

 

پ.ن: چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند، گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مـرد باشی تا بتوانی گریه کنی

نگارش شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

از تنها بودن زیاد راضی نیستم...

 

ولی خوشحالم که با بعضي ها نیستم...

 

                             والا!

 

پ.ن:آدم یا باید تو زندگی یه نفر باشه یا باید نباشه...نه اینکه هی باشه،هی نباشه، هی باشه،هی نباشه...!

نگارش شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

خدایـــا، بالاتر از بهشت هم داری؟

 

برای زیر پای مــــادرم میخواهم.

 

 

پ.ن: میلاد دختر نبوت ، همسر ولایت ، مادر امامت ، مبارک باد . . .

نگارش شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

    نـــوشـــتـــه هـــایـــم

گریبان گیرت می شوند روزی ........

آنقدر که بینشان " آه " کشیدم .....

 

پ.ن: این روزها حتی زخــمهـایــم با طعنـه به من مـی گــوینــد: دوستــانــت ، چـــقدر بـــانمـــک شده انـــد !!

نگارش شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

این روزها دلم لک زده برای :
یه
دوســت

یه
رفــیــق
یه
هـــمـــدم
یه هــــمـــراه

اما نــیــســــت.
بیچـــــاره
دلـــــم

 

پ.ن:خیلی فرقه بین اینکه وقتـی وارد خونه می‌شـی چراغ خونه ات روشن باشه یا خودت روشنش کنی!

نگارش شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

در زمانه ای که همه ی آدم ها

به دنبال نیمه ی گمشده ی شان میگردند

                من ،

به تنهایی

از سر خودم هم زیادم!

نگارش شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

بعد سالها جستجو و نيافتن نيمه ی گم شده ام،


          به اين نتيجه رسيدم که:

 

خدا منو كامل خلق كرده،


             نيمه ميمه هم ندارم ...

 

پ.ن:بعضی وقتا که می بینم هیچ غلطی نمی تونم بکنم، یاد این میفتم که آمریکا هم از همین جا شروع کرد!!!

نگارش شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

انگشتت فقط جای یک حلقه دارد...


             
دلت را

 

دست به دست میکنی برای چه...؟

نگارش شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

ممکنه من بهت بگم:

« بذار به درد خودم بميرم»

اما تو نذار بميرم!

شعور داشته باش ...

نگارش شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

یا بمونو امید فردام باش ....


یا دیروزمو برگردونو برو گمشو !

نگارش شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

لطفاخودت زحمت این " بی " را بکش


بگذارش جلوی " معرفت "


بچسبانش تنگِ نام قشنگ خودت ...


من دلم نمی آید از این کارها بکنم !

نگارش شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

راننده اسکناس مچاله رو ازم گرفت و پرسید:

یک نفرید؟

مکثی کردم و بی حوصله گفتم:

بله آقا.خیلی وقته.....

نگارش شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

بعضی وقت ها چیزی مینویسی

فقط برای
یک
نفر...

اما
دلت
میگیرد وقتی یادت می افتد

که
هرکسی ممکن است آن
را بخواند

جز آن یک نفر...!

نگارش شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

چه تلخ است با بغض بنویسی ...

 

  با خــنــــــده بخوانند

نگارش شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 به قلم نيما <---|

دیگر به تو فکر نمیکنم ....

            گنـــاه اسـت ...

چـشم داشـتن به مالِ غـریبـه ها...!!!

نگارش شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

تو زندگيت به بعضيا بايد بگي:

 

     من چشم ميذارم ...

 

.◦°˚ تو فقط برو گمشو  ˚°◦.

نگارش شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

قرارمان همان جای همیشگی

فقط این بار

تو هم بیا...!!!

نگارش شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

تنهایی،آدم را،

حشره شناس می کند!

حتی
نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم

در اتاق
من،تار تنیده اند!!!

نگارش شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

ای کسی که:

صاحب دنیا و آخرتی

رحم کن به کسی که:

نه دنیا دارد

و نه آخرتی ...

نگارش شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛

 

از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است،

 

اما هر نفس، درد ا‌ست که می‌کشی.

نگارش شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

بعضی وقت ها ..

چنان کیشَت میکنند ...

که سالهای سال مـــات می مانی...

نگارش شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

ایـن دل ِ دو حـرفـی ِ مـن ...

خـیـلی حـرف داره ...

خـیلـی !...

نگارش شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

همه ي نيمكت هاي پارك دو نفره اند...

 

اشكالي ندارد!!!

 

من روي چمن مينشينم...

نگارش شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

وصیت نامه ام را نوشته ام

 

چیز خاصی برای گفتن ندارم

 

فقط وصیت کرده ام:

 

گورم را تا جایی که می شود،

 

بزرگ بکنید؛ آرزوهایم زیادند.

نگارش شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

آهای عزرائیل
.
.
.
.
.
دربست


تا قبرستان

چند؟

نگارش شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

من ، تو ...

 

مقصر ویرگول است.

نگارش شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

نقاش نیستم؛

 

اما...

 

تمام لحظه های نبودنش را:

 

درد میکشم...

نگارش شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

تابلوی خطر !!!

انفجار مین!

یک نوار قرمز از حدود زندگی

تا کرانه‌های عشق مـی‌کـشم

بعد از این

در خرابه های سینه

::.  در حوالی دلم قدم نزن! .::

همین...

نگارش شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم ...

یا که چون اغذیه ای تا به آن حد، گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

::. من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد .::

!! مگسی را کشتم!!

نگارش شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 به قلم نيما <---|


آخرين مطالب
»
» فکنامه 35
» فکنامه 34
» فکنامه 33
» فکنامه 32

Design By : Pichak